|
ساحل چشمانم از دوریت بارانیست!
|
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او جانی ستانم بی درنگ
او ز من دردی ستاند رنگ رنگ
منزل مردم بیگانه چو شد خانه ی دوست
آن قدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو بگفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
آینه ای در مقابل آینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی
بسازم
می نویسم همه هق هق تنهایی را تا تو از آرامش هیچ به دریا برسی!

به چشمانت بیاموز که
هر کس ارزش دیدن ندارد
به دستانت بیاموز که
هر گلی ارزش چیدن ندارد
به قلبت بیاموز که
هر کس کنج آن جای ندارد
و بیاموز که آبی بودن عشق می خواهد

می گویند شیشه ها احساس ندارند
اما وقتی روی شیشـۀ
بخار گرفته ای نوشتم:
دوستت دارم
آرام گریست.....................

در درون ذهن من هرگز نمیمیرد کسی
مرگ احساس مرا ماتم نمیگیرد کسی
شانه های عاشقان گر تکیه گاه اشکهاست
پس چرا بر شانه ام اشکی نمی ریزد کسی؟
احساس غربت
عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق آن است که صد دل به یک یار دهی

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

خدایا
به هر که دوست می داری بیاموزکه
عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان که
دوست داشتن از عشق برتر

دلتنگی
!با اشکهایم با تو سخن می گویم، شاید مرا باور کنی!
با چشمان ترم به تو نگاه می کنم، شاید عشق را در آن ببینی!
با قلبم با تو هستم، اگه به قلبت نظاره کنی!
با صدایت که آرامبخش روح و جانم است به یاد می آورمت ،
تا شاید فقط یکبار مرا به یاد بیاوری و زندگی زیبا وبا عشق زیستن را
در دیدگانم جلا بخشی،تا شاید روزی رسد که دوباره با هم باشیم
من برای تو و تو برای من تا همیشه..............
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
بلکه خبر
در جگر لیکن خساری
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند.
دستها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در،می گوید با خود:
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نیما یوشیج
تقدیم به دوست عزیزم مریم:
خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار.آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شب ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ،سر به در می آورد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاوید اساطیرزمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بر دارد از لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟

دلی کنار پنجره نشسته زار می زند
و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند
غروب ها که می شود خیال چشمهای تو
تو را دوباره در دل شکسته جار می زند
یکی نگاه می کند یکی گناه می کند
یکی سکوت می کند یکی هوار می زند
و عشق درد مشترک میان ماست با همه
کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند
درست مثل بازی گذشته های شاعری
که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند
خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود
شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز منست
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازا که مرا مردم چشم
خرقه از سر بدر آورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
امروز که به رأس قله های ترقی گام نهادم،
و فراز آسمان روبه روی من است:
به یاد توأم، به یاد آن لحظه هایی که با هم بودیم.
ای کاش می شد که دوباره با هم باشیم.
ای کاش که دوباره با هم زندگی می کردیم.
امروز از خدا خواستم که من و تو را یاری کند،
ما همه نیازمند یاری او هستیم.
پس همیشه به یاد او باش تا او نیز تو را در آغوشش بفشارد
و از تو که بنده ی حقیرش هستی یادی کند.
دوست داشته باش تا زندگی تو را دوست داشته باشد.
دوست داشته باش به بزرگی روح آدمی و به بی کرانی دریاها،
تا شاید بتوانی بر قله های خوشبختی بمانی و افسوس گذشته را نخوری!

فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ٬هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو می خواندم در گوش:
میان این همه انگار
چه پنهان رنگها دارد فریب زیست!
شب از وحشت گرانبار است.
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار:
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است؟

در یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد.
باد چیزی خواهد گفت.
سیب خواهد افتاد٬
روی اوصاف زمین خواهد غلتید٬
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.
چشم
هوش محزون نباتی را خواهد دید.
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.
راز٬سر خواهد رفت.
ریشه زهد زمان خواهد پوسید.
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد٬
باطن آینه خواهد فهمید.
امشب
ساقه معنی را
وزش دوست تکان خواهد داد٬
بهت پرپر خواهد شد.
ته شب یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد.
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد.
سهراب سپهری
|
|
JavaScript Codes