تبليغاتX
بارون
ساحل چشمانم از دوریت بارانیست!

سلام :

اینارو می خواستم بهت بگم ولی روم نمی شد

شاید اینجوری شروع کنم بهتر باشه

شوق دیدنت و داشتم

دوست داشتم همیشه با من باشی

دوست داشتم این دفعه که دیدمت

همه چیزایی رو که تو قلبم نگه داشتم بهت بگم

میدونی چیه از این همه طعنه خسته شدم

از این همه حرف خسته شدم

دیگه چقدر باید تحمل کنم

دیگه کشش ندارم از اینکه همه فکر می کنن واست اهمیتی ندارم

دیگه خسته شدم

درسته من تنها بودم ،درسته که از تنهایی در اومدم

ولی به نظر خودت به چه قیمتی؟

لاقل اون موقع یه غصه داشتم

اونم تنهایی بود، ولی حالا چی؟

حالا باید به خاطر اینکه یه کسی روپیدا کردم

که حرفامو بهش بزنم جواب پس بدم

می بینی دنیا چقدر بی وفاست

مگه تو نگفتی که آدما باید همیشه حرفاشونو به هم بزنن؟

مگه تو نگفتی که دوستم داری

پس چرا حاضری به خاطر تو قلبمو بشکنن؟

دیگه نمی خوام بیای

یادمه یه روز گفتی که اگه منو واسه ی هوس میخواستی

هفته ای یه بار بهم سر می زدی

واقعـأ واست متآسفم

یعنی ارزشه دوستی از یه همچین چیزی کمتره؟

ولی دوست دارم یه بار خودت قضاوت کنی

نمی خوم این دفعه بگی اینم یه شوخی بوده

دیدی وقتی که بچه باشم به نفعته

لاقل تو دنیای کوچیک بچه ها

همه چیز ود فراموش میشه

ولی تو دنیای شما بزرگا اینجور چیزا زود از یاده آدما نمیره

هیچ چیزی رو ساکت تر از سکوت ندیدم

کاش می شد یه بار این سکوت رو تجربه می کردم

شاید آدما یادشون بره که کی اونارو به زندگی امیدوار کرد

ولی هیچوقت یادشون نمی ره که بعضی از حرفارو کی بهشون زده

دیگه دوست ندارم که حرفای دلمو واسم تکرار کنی

شاید اینم یکی از اشتباهاته بزرگه این زندگیه کوفتی بود

اینم همون دختر با درکی که می خواستی

فکر می کنی به درجه ای که میخوای رسیدم؟

نمی خوم دوباره پشت حصار آدم بزرگا گیر بیفتم

تو حق انتخاب داری.

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 23  توسط مریم  | 

تا شود لحظه ی دیدار من و تو

شبی از آن شب های دراز

به سراغ من و تو می آید

تا سحر اشک بریزم آن شب

تا ز شوق دیدارتو معشوق بمیرم من

آن صبح نبینم سینه ی خورشید را

در سپیده جان سپارم بی درنگ

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 22  توسط مریم 

دلم می خواد از تو بگم

ولی حیف که خسته شدم

دلم می خواد ببینمت

ولی ببخش نمی تونم

دیگه واسم کلاس نذار

چون نمی خوام ببینمت

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 22  توسط مریم 

روزی رسد که به جرم عشق برند عاشق را

پس به معشوق بگویید سیه بر تن کند

تا مرگ عشق را باور کند!

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 22  توسط مریم 

نمی خوام کسی بفهمه با پریدنت شکستم

رفتی و تنهای تنها با خیال تو نشستم

توی تقویم می نویسم رفت اونی که عاشقم کرد

دیگه خورشیدی ندارم واسه این روزای دلتنگ

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 21  توسط مریم  | 

 

Top Java Script in
کدهای جاوا اسکریپت

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر

JavaScript Codes