|
ساحل چشمانم از دوریت بارانیست!
|
پس آرام در درون دستان نیرومندش پنهان شدم
خود را در میان دستانش پیدا کردم
چه لحظه ی شیرینی بود...لحظه ی با او بودن!
و چه قدر شیرین تر بود در آغوش او بودن
ای کاش می توانستم ساعت ها در آغوشش بمانم
اشک گونه هایم را نمناک کرده بود
و مانند کودکی به سینه های تنومندش تکیه کرده بودم
باران اشک رنگ چشمانم را تار کرده بود
به درستی چشمان معصوم او را نمی دیدم
آری زیبا بود لحظه ی در آغوش کشیدنش
لحظه ای که در درون دستانش احساس آرامش کردم

گرمای بدنش به سردی بدنم پیوند می خورد
و او را در آغوش می فشردم
چه آواز زیبایی طنین انداز است
گوشهایم با صدای دلنشین او نوازش می شوند
آیا او معبودی است تازه از راه رسیده؟
و یا عشقی است که در جانم سایه افکنده؟
می خواهم بگویم دوستش دارم
ولی زبانم توان گفتن ندارد
چشم هایش با من سخن می گوید
و لب هایش لبانم را بارانی می کند
چه تعبیر زیبایی!
دیگر وجودم در گرو حرفهایش است
و روحم در تسخیر نگاههای سنگینش
آری ندانسته عاشق شده بودم
ولی عشق آنقدر زیبا نیست که می گویند!
افسوس...............................................
دوست داشتم معشوقه ام جای او را می گرفت
تا بتوانم عشق واقعی را تجربه کنم.

|
|
JavaScript Codes