|
ساحل چشمانم از دوریت بارانیست!
|
گرمای بدنش به سردی بدنم پیوند می خورد
و او را در آغوش می فشردم
چه آواز زیبایی طنین انداز است
گوشهایم با صدای دلنشین او نوازش می شوند
آیا او معبودی است تازه از راه رسیده؟
و یا عشقی است که در جانم سایه افکنده؟
می خواهم بگویم دوستش دارم
ولی زبانم توان گفتن ندارد
چشم هایش با من سخن می گوید
و لب هایش لبانم را بارانی می کند
چه تعبیر زیبایی!
دیگر وجودم در گرو حرفهایش است
و روحم در تسخیر نگاههای سنگینش
آری ندانسته عاشق شده بودم
ولی عشق آنقدر زیبا نیست که می گویند!
افسوس...............................................
دوست داشتم معشوقه ام جای او را می گرفت
تا بتوانم عشق واقعی را تجربه کنم.

|
|
JavaScript Codes