|
ساحل چشمانم از دوریت بارانیست!
|
پس آرام در درون دستان نیرومندش پنهان شدم
خود را در میان دستانش پیدا کردم
چه لحظه ی شیرینی بود...لحظه ی با او بودن!
و چه قدر شیرین تر بود در آغوش او بودن
ای کاش می توانستم ساعت ها در آغوشش بمانم
اشک گونه هایم را نمناک کرده بود
و مانند کودکی به سینه های تنومندش تکیه کرده بودم
باران اشک رنگ چشمانم را تار کرده بود
به درستی چشمان معصوم او را نمی دیدم
آری زیبا بود لحظه ی در آغوش کشیدنش
لحظه ای که در درون دستانش احساس آرامش کردم

|
|
JavaScript Codes